
نیستی دارم دق می کنم
نیستی دارم می پوسم
عکساتو من یکی یکی بر می دارم می بوسم
پیرهن یادگاریتو هر شب دارم بو می کنم
برای برگشتن تو به آسمون رو می کنم
نیستی دارم دق می کنم
نیستی دارم می پوسم
عکساتو من دونه دونه بر می دارم می بوسم
از خدا می خوام دوباره تورو ببینم روبروم
قسم به اشک حسرتم فقط همینه آرزوم
نیستی دارم دق می کنم
نیستی دارم می پوسم
عکساتو من دونه دونه برمی دارم می بوسم
یه عالمه گل می یارم همه رو پر پر می کنم
هر شب دارم همین جوری تنهایمو سر می کنم
تمام اشکم هدیه نبودنت کنار من
نمی دونی چی می گذره به قلب بی قرار من
وای که چقدر سخت برام ثانیه ها بدون تو
دلم می خواد باز ببینم چشای مهربون تو
نیستی دارم دق می کنم
نیستی دارم می پوسم
عکساتو من دونه دونه بر می دارم می بوسم



















منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم
در چشمانت خیره شوم دوستت دارم
را بر لبانم جاری کنم
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم
سر رو شونه هایت بگذارم...از عشق تو...
از داشتن تو...اشک شوق ریزم
منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم
بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم
وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم
اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم

در پشت شیشه های اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گوئی به عمق روح تو راهی داشت
لغزیده بود در مه آئینه
تصویر ما شکسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقهء گندم بود
موهای من ، خمیده و قیری رنگ
رازی درون سینهء من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه، بوته هیچ نمی روید !


عاشقت خواهم ماند بی انکه بدانی ، دوستت خواهم داشت بی انکه بگویم ...
درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی ، گوش خواهم داد بی هیچ سخنی ...
در اغوشت خواهم گریست بی انکه حس کنی ، در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی ...
این گونه شاید احساساتم نمیرد !!
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز
خیالت چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
به هرسو چشم من رو می کند فرداست
و
من آنجا
چشم در راه تو ام
و
ناگاه
تو را از دور می بینم که می آیی
تو را از دور می بینم که می خندی
تورا ازدور می بینم ، که می خندی و می آیی
تورا دربازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تبسم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید
ای دوست
وگر بختم کند یاری ، در آغوش توام
|
روزي که گفتي مي روي لبخندي صادقانه زدم و هيچ نگفتم و هرچه از خوبي هاي رفتنت گفتي سکوت کردم و هرچه خنده و شادي کردي پاسخت را با لبخندي چند دادم و نگفتم رفتنت جز سختي و پشيماني هيچ ندارد و نگفتم وقتي رفتي شايد گل ها پژمرده شوند و... و هيچگاه نگفتم دلم برايت تنگ خواهد شد.. نگرانت خواهم شد و برايت اشک خواهم ريخت! خوشحالي کردم و نگفتم: که اي کاش نمي رفتي... و سعي نکردم ماندن را به تو هديه کنم مي دانستم کوله باري از خاطرات را خواهي برد که هربار يادش يک دريا اشک است... نمي دانم اين تنهايي، اشک ها و خاطرات شيرين تر است يا بودنت و نمي دانم پشيمان باشم از سکوتم يا نه هيچ نمي دانم.. تنها مي دانم تو ديگر نيستي و... و... و هرگز فرياد نخواهم زد برگرد و اي کاش مي توانستم! و اي کاش مي توانستم... |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نفرین!
















وقتي نيستي هر چي غصه است تو صدامه
روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلي خواند دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت
روز ميلاد همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ميلاد برابر شد و رفت
او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد
عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
دختري ساده که يک روز کبوتر شود و رفت



اين زندگي مجال به عاشق نمي دهد
جز فرصت زوال به عاشق نمي دهد
هنگام سهم بندي خوبي زندگي
يک درصد احتمال به عاشق نمي دهد
در فکر يک سفر به ديار تو ام ولي
انديشه ها که بال به عاشق نمي دهد
اين روزها خساست اين شهر لعنتي
يک پلک هم خيال به عاشق نمي دهد
شايد حضور گرم تو بارآورم کند
اين نامه ها که حال به عاشق نمي دهد
گفتي چرا اسير غم زندگي شدم
چون فرصت سوال به عاشق نمي دهد
فرزند شعر حافظم و پير سرنوشت
معشوقه را که فال به عاشق نمي دهد ![]()
![]()

پرسه ای آغاز کردیم در خیال...دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت...یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت
دل به یاد آورد اول بار را...خاطرات اولین دیدار را
آن نظربازی و آن اسراررا...آن دو چشم مست آهووار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او...هم نشین و هم زبان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی...اینچنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر...وای از آن عمری که با او شد بسر
مست او بودم زدنیا بی خبر...دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد...گفتگوها بین ما آغاز شد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تا ابد در قلب منی

با بودن تو در قلبم ، این قلب خوشبخت است ....
با بودن تو در این دنیا احساس میکنم که عاشقترینم !
اگر یک عشق جاودانه در این دنیا باشد ، آن عشق در قلب من است .
به تو افتخار میکنم ای عشق ، تویی که مظهر پاکترین عشق روی زمینی!
اگر یک عاشق در این دنیا باشد ، آن عاشق واقعی منم زیرا پاکترین عشق در قلبم
است.
تو بهترین هدیه از طرف خدا برای منی .
اگر این دنیا با آدمهای بی وفایش با قلبم مدارا نکردند ، تو در میان آنها با محبت و عشقت
به من زندگی دوباره دادی ای تو که سرچشمه محبت و عشقی!
اینک که آمدی در قلبم مطمئن باش که برای همیشه خواهی ماند و حتی یک لحظه نیز
پیشمان نخواهی شد که در قلب منی .
آنقدر در این قلب عاشقم به تو عشق می ورزم تا با تمام وجود معنای عشق را در قلبم
حس کنی .
اگر یک دل دیوانه در این دنیا باشد ، دل من است که دیوانه قلب مهربان تو است!
بشکن سکوت عاشقانه را با فریادت ...
فریاد بزن نام مرا که با رعد صدایت هوای دلم بارانی شود .
آنگاه که هوای این دل بارانی شد بیا در زیر بارانش
حس کن گرمی قطره های باران را در قلبم ، که برای تو می بارد .
تو مقدس ترین عشق در این دنیایی که برای من و قلبمی.!
اگر یک با وفا ، یک همدل و همزبان در این دنیا باشد ، تویی که تا ابد در قلبمی...!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تسلیم...

به نام غم ها به وجود اورنده ي اشك ها
به نام اشك تسكين دهنده ي قلب ها
به نام قلب ها ايجاد گر عشق
و به نام عشق زيباترين خطاي انسان
برای آنکه بگویی " سلام" باید دلی مهیا,زلال و صادق داشت.
برای آنکه بگویی "بیا دمی و درنگی با هم باشیم"
باید سینه ا ی صاف ,دستی پاک و روحی آبی داشت.
برای آنکه بگویی "بیا دوست بداریم و دوستی کنیم"
باید که خود دوست,باید که خود عشق بود.
برای آنکه بگویی "هستی و باش" باید که خود او بود...

رفتي و مرا با دلتنگي هايم تنها گذاشتي !
رفتي در فصلي که تنها اميدم خدا بود و ترانه و تو که دستهايت سايه باني بود بر بي کسي هاي من ...
تو که گمان مي کردم از تبار آسماني و دلتنگي هايم را در مي يابي
تو که گمان مي کردم ساده اي و سادگي ام را باور داري
و افسوس که حتي نمي خواستي هم قسم باشي ...
افسوس رفتي ... ساده ، ساده مثل دلتنگي هاي من و حتي ساده مثل سادگي هايم !
من ماندم و يک عمر خاطره و حتي باور نکردم اين بريدن را
کاش کمي از آنچه که در باورم بودي ، در باورت خانه داشتم !
کاش مي فهميدي صداقتي را که در حرفم بود و در نگاهت نبود
کاش مي فهميدي بي تو صدا تاب نمي آورد ...
رفتي و گريه هايم را نديدي و حتي نفهميدي من تنها کسي بودم که ....
قصه به پايان رسيد و من هنوز در اين خيالم که چرا به تو دل بستم
و چرا تو به اين سادگي از من دل بريدي ؟!!
که چرا تو از راه رسيدي و مرد تک تک اين ترانه ها شدي ؟!!
ترانه ها يي که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگي ام را باور نکردي !
گناهت را مي بخشم ! مي بخشمت که از من دل بريدي و حتي نديدي که بي تو چه بر سر اين ترانه ها مي آيد !
نديدي اشک هايي را که قطره قطره اش قصه ي من بود و بغضي که از هرچه بود از شادي نبود !
بغضي که به دست تو شکست و چشماني که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتي به اين اشکها
اعتنا نکردي !
اعتنا نکردي به حرمت ترانه ها يي که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ي گل سرخ که لاي دفتر ترانه هايم خشک شد !
به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ي هميشگي زديم !
به حرمت بوسه هايمان ! نه !
تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي !
بنام حضرت عشق
نه تو می مانی ،نه اندوه
ونه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
وبه کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
صه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ها خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه ی خودجامه ی اندوه مپوشان هرگز

هرگاه عشق به شما اشاره می کند دنبالش بروید
حتی اگرگذرگاهش سخت وناهموار است
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سر شار می کند.
و می شود از آن جا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر شاخه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میز های مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند
و سار های سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند
من از ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
در یافتم ،باید،باید،باید
دیوانه وار دوست بدارم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Miss You

وقتی دلم برات تنگ میشه میرم بشت ابرها وزار زار گریه میکنم
پس وقتی که بارون میزنه بدون که بی قرارتم.
تو دنیا دوتا نابینا رو میشناسم:
یکی تو ٬ که هیچوقت دوست داشتنمو ندیدی!
یکی من٬ که جزتو کسی رو نمی بینم...
دست من است اینکه قلم میزند هنوز
یا عشق،طرح خویش رقم میزند هنوز؟
در طول کوچه کوچه سبز خیال من
این کیست عاشقانه قدم میزند هنوز؟
عطرش به خواب میسپرپلک یاس را
مهر سکوت بر لب غم میزند هنوز
خیزاب،اگر چه زخمی خارای ساحل
از گیر ودارو حادثه،دم میزند هنوز
پارو،اگر چه سینه او چاک میدهد
خود را به چارسوی بلم میزند هنوز
دیوانه وار با همه آسیمه خاطری موجت
اگر چه راه دلم میزند هنوز
بر ارتفاع آب علم میزند هنوز
ای عشق بی تو بی منم وبا تو عاشق
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دل تنگی...
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه خالی وجودم را از خود پر می كرد
و پری دلم را با وجود خود خالی
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود
....كسی كه دوستش دارم ....
عاشقانــــــه همیشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد!
...دلم برای تو تنگ است ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انتظار...
انتظار می کشم و باز انتظار می کشم؛ کار دیگری جز انتظار ندارم.
انتظار برای آن چیزهایی که آرزوهایم را ساخته اند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اما تو هيچ وقت نيستی... ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم..ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم...
می ترسم تو هم مثل من بوی تنهايی و غربت بگيری...
می ترسم اين بغض هزار ساله به تو هم سرايت کنه...
می ترسم تو بری و من نميرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم .دلم گرفته...!!
مثل تموم شبهايی که گذشت..!! مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند اومد...!!
روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که …………
هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس نمیشم..!! ياد اون
چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه.. من و ببخش که هنوز ازت پرم ..که هنوز
نميتونم ازت دل ببرم.. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با
شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر
بميری که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف
بشن تا نگاهی که به توخيره شده لحظه ای بيشتر باقی بمونه؟؟
ميدونی...
تو هيچوقت نتونستی ذهنمو بخونی..
اشکمو ببينی.. صدامو نشنيدی..صدايی که خودت خفش کردی..
صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم٬ عشق من پاک بود..
وقتی میگفتم دوست دارم با بند بند وجودم میگفتم...
اما هیچ وقت نفهمیدی...
اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..
ميدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تويی......
مانند بيــــدي كه شـــاخه هايش را به دست باد مي سپارد
مانند آسماني كه به اميـــــــد زمين به قطرارت اجازه زيستــن مي دهد
مانند دريايي كه به اميد لحظه ي ناب ديــدار مـــاه روزهاي بي روح و سرد را تحمل مي كند
مانند لب هايي كه سـكوت سرد خود را مي شكند بلكه ســكوت آسمان را بشكند
مانند راهي كه پاكـي خود را فــداي رهگذران مي كند
مانند آبـــي كه عطش خود را به دست چشــــمه مي سپارد.
مانند دستاني كه نشانگر صــــلابت عهـــــد وپيمان است.
مانند فريادي كه در پس لــــب هاي دوخته يك عاشــق پنهان است.
مانند غذلي كه از قلم يك شــــاعر متولــد ميشود.
مانند آسماني كه دامن حرير خود را ستــــــاره باران مي كند
مانند ســـحـــري كه ســـكوت خود را مي شكند تا طلوعي دوباره به خورشيد بخشد
و... به من اعتماد كن...
مانند گلي كه خالصانه وجود خود را نثار گلداني شكسته مي كند...


نمي دانم چه کردي با دل من
که اين دل بي قرار بي قرار است
نمي دانم چه گفتي با نگاهت
که چشمانم چنين در انتظار است
فقط يک لحظه جانا در برم باش
که با تو چهار فصلم ،بهار است
به وقت ديدن آن روي ماهت
تپش هاي دل من بي شمار است
براي من فقط يک لحظه زيباست
و آن هم لحظه ديدار يار است ...

نمی خوام بیاي
نمیخوام میون تاریکی من، تو حروم بشی
نمی خوام ازت
نمیخوام مثل یه شم
ع بسوزي برام تا تموم بشیبرو تو بزرگی، میخوام که فقظ آرزوم بشی
آرزوم بشی.........
من از ديدار رويت مست مستم
هزاران سال من گريان نشستم
دلی اندوهگين در سينه دارم...
دوای سينه ام را در تو جستم
تو ای معشوق من باز آيی امروز
منه بيچاره نيست صبرم هر روز
بيا تا گل شود دلهای غمگين
ببارد آسمان از بغض سنگين
نگو امروز نيست آن روز موعود
دل من می شود سيلاب يک رود
اگر رفتم نديدم از تو رويی
بدان معشوق بودم من ز سويی
هنوزم چشم من دارد تمنا
کمک کن تا ببينم من خدايا
خدایا لحظه دیدار معشوق
لحظه عشق و معشوق
شیرینی آن یک لحظه دیدار
گر فراموشش کنم
بر من گناه است گناه
ثانیه ها را شمارش کردم
تپشهای قلبم را تحمل
انتظارها کشیدم
اما چه سخت
شوق دیدارش خستگی جانم گرفت
شادی وشور ونشاطم را
جای این سختیها گرفت
دردها را به جان خریدارش شدم
حرفها را نیشهای مردم را به جانش ارزانی کردم
تا تورا برای روزهایم
در کنار خود احساس کنم احساس
![]() |
| سفارش کد رايگان |